“یاد”داشت‌های کوتاه در باره مدیا کاشیگر

گراناز موسوی

مدیایی که من شناختم این طوریا بود:

موجودی به شدت زمینی… این شدت که می گم چند تا تشدید داره. پر کار و پر خوان و پر رفیق و پر گفت و گو و پر سر و صدا. خلاصه آدم پری بود. اهل، پایه، رک، به روز، شنگ و شلنگ انداز با همان پای دردو، شاد خوار و بی محابا و بی احتیاط انگار همیشه ده ساله بود مثل کارتون رابرت. بی مرز طوری که انگار با کفش اسکیت خط ها و مرز ها و موانع رو در می نوردید. اصلا انگار مانع و مرز رو نمی دید یا اگر می دید منکر می شد. انکارِ مرز و خط و حد و باید و نباید بود. صبحانه شاید نون و اورانیوم می خورد که می تونست تا بوق سگ تا ستیغ صبح مستانه و هشیار پا به پای پیر و جوان پای بکوبه و فک بزنه و جدل کنه و تازه هشت صبح هم بره سر کار و کلی متن ترجمه رو تا غروب دو انگشتی تایپ کنه. سیگار کشی غریب که انگار از سرِ لج کام می گرفت. مثل آب خوردن بلد بود سکته کنه و زل بزنه تو چشم مرگ و بگه: تف تو روت!
نه! غیر ممکنه مدیا رو مرگ برده باشه. مدیا مرگ رو برده یه جایی سر به نیست کنه و برگرده. امشب و شاید شب های دیگه مهمون هر کی که هست شام منتظر نباشین دیر میاد! دیر می رسه ولی خلف وعده نمی کنه… مثل همیشه سپر بلا شده و مرگ شاعر کش رو برده یه جای دور…
مدیا شبیه هیچ کس نبود و نیست. خود خودش بود. خیلی دور شاید به زوربایی اهلِ کلمه شبیه بود. زوربای شاعر پیشهء ایرانی!

بیتا ملکوتی

هر چه که باید، همگان از دیروز گفتند و حرفى ناگفته را باقى نگذاشتند اما انگار کم است. انگار از درد این فقدان کم نمى کند. انگار این زخم را مرهم نمى شود. انگار این سوگ از تمام شعرهاى غمگینى که ترجمه کرده و نسلى را شاعر و شعرآلوده کرده، فراتر است. چطور مى توانم فراموش کنم ترجمه او از اشعار مایاکوفسکى با روح و روان و جان من چه کرد و سالها کتاب دعاى من بود. هر زمان که خیلى تنها بودم، غمگین بودم، ترسیده بودم، ناامید و خسته بودم و یا تحقیر شده بودم، “ابر شلوار پوش” را باز مى کردم و مى خواندم: “میخ کفش من از هر تراژدى گوته دردناکتر است…” مى دانم همه نوشته اند که او چقدر حامى جوانان بود و به تازه واردین، چقدر میدان مى داد؛ من هم جزو همان هایى هم هستم که خاطره شخصى ام از او مربوط است به زمانى که تنها یک مجموعه داستان چاپ کرده بودم و او مرا براى داورى جایزه ادبى یلدا دعوت کرد و من مبهوت که مگر مى شود؟ آقاى کاشیگر نازنین و بزرگوار، این مرگامرگى نخبگان ما، این عزاى مدام، این رفتن زودهنگام شما، از هر تراژدى گوته دردناکتر است…

محمد محمدعلی

مدیا کاشیگر مفتون سیگار بود. وقتی ده پانزده سال پیش به دلیل نارسایی قلبی و ریوی با هیولای تاریکی روبه رو شد به کمک آن ندیده اش گرفت. به هیاهویش پوز خند زد.عوارضش را پشت گوش انداخت.مشکلاتش را زیر سبیلی رد کرد. همواره خود را به کوچه علی چپ می زد و از کنارش می گذشت. متخصص دور زدن و قال گذاشتن مرگ شده بود. اگر چنین نمی کرد و نمی گفت گربه است همان ده پانزده سال پیش ازهیولای مرگ شکست می خورد. شاید باور نکنید که روشن کردن سیگار پشت سیگار باعث به هم پیوستن لحظه های شادی اش می شد و مقاومش می کرد مقابل آن نارسایی قلبی و ریوی که از دوره میانسالگی با او همخانه شده بود.به دستش نگاه کنید چگونه نخ سیگار را گرفته بالا سرش. شوخی چشمانش از اوست.روزهایی که سیگار نمی کشید بشدت افسرده بود. خوشا خاموشی که در شادی صورت پذیرد.

امیرحسین گنج بخش

کلاس ۵۲- ریاضیات و ادبیات: مدرسه فرانسوی رازی‌ مدرسه عجیبی‌ بود. بعدا فهمیدیم. ۳ نفر از فارغ التحصیلان سال ۵۲، رشتهٔ ریاضی‌، شاعر ، نویسنده، و مترجم سر شناس از آب درآمدند. ویدا فرهودی، شاگرد اول ما بود. در همه چیز خوب بود. همین یک ماه پیش در پاریس ازیکی از کتابهای شعرش رونمایی کرد. با کاوه میرعباسی از مدرسه سن لویی همکلاس بودم. از سن لویی که به رازی‌ آمد اول رفت رشتهٔ طبیعی . احتمالا زیر فشار ( ۱۷ دختر و فقط ۳ تا پسر) کلاس یازدهم برگشت به رشتهٔ ریاضی‌. از اول هم ریاضی کار نبود . همان موقع ترجمه می‌کرد، قصه و نمایشنامه می‌نوشت و فیلم کارگردانی میکرد، با هنرپیشگی همسایه‌ها. گاهی با هم هفته‌ا‌ی ۴ تا فیلم می‌دیدیم. دیپلم ریاضی‌ گرفت، ولی یکی‌ از بهترین مترجمان ایران شده است. جالب این است که از مدرسه فرانسوی شروع کرد، گارسیا مرکز اسپانیولی ترجمه می‌کند. امیدوارم قبل از روز مبادا داستانش را بگوید. اما مدیا کاشیگر ریاضی‌ کار بود. کلاس دهم پهلوی هم می نشستیم. مسابقه برای حل مسائل روسی و بقیه قضایا. کلاس ۱۲، با برخی‌ دخترهای کلاس جلسه شعر خوانی‌ و شعر گویی داشتند. ولی ما در پس علاقه به ادبیات انگیزه های دیگری می‌دیدیم که موضوع خنده و اذیت هم بود. بعدا معلوم شد که واقعا طبع و استعداد هنری دارد. همه ما مدیا را مهندس برق میدیدیم .بر خلاف انتظار رفت رشتهٔ معماری. نیمه راه رفت و ول کرد ، و کاملا به ادبیات رو آورد. شد یکی از چهره های برجسته ادبیات معاصر ایران. متأسفم که قبل از رفتنش ندیدمش. یادمان میرود که ابدی نیستیم. یادش بخیر.

همرسانی کنید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

مطالب وابسته