شب تیر؛ چند برش کوتاه

ژوان ناهید

۱- شبِ تیر
لبۀ تخت نشسته ای. زنی آرام در درگاه خانه ظاهر می شود. قامتش در چارچوبِ در کوتاه و بلند می شود و موهای نارنجی اش زیر نور مهتابی برق می زند. هفت تیر پدرت را سمتش نشانه می روی و ماشه را می کشی. دومرتبه ماشه را می کشی. انگشت اشاره ات را محکم تر روی ماشه فشار می دهی و باز هم ماشه را می کشی. صدایی نمی آید. فشنگ ها تمام شده و تو خاطرت نیست آن ها را شمرده ای یا نه. مادرت کنج اتاق ایستاده و به تو خیره شده. تا به خودت می آیی، می بینی روی شکم زن نشسته ای و انبوه موی سیاه زن روی صورتش ریخته. به مادرت اشاره می کنی، انگار که گفته باشی دست و پای زن را بگیرد. صدای خودت را نمی شنوی. به مادرت می گویی «نمی شنوی؟» او حرفی نمی زند و تنها حرکتِ آرامِ پلک هایش را می بینی که چندبار باز و بسته می شود و چشم های درشت و مژه های تاب دارِ بلندِ زن را که پلک نمی زند. دست می کشی تا موهای زن را کنار بزنی که صورتش را می بینی. زیر نورِ سرد و سفیدِ مهتابی برق می زند. از کجا باید شروع کنی؟ از خودت می پرسی از کجا باید شروع کنی و پیش از آنکه جوابی بیابی، دانه های عرق را حس می کنی که لرز سرما را از روی پیشانی تا زیر گردن ات به جا می گذارند و روی نوک پستان هایت می چکند. به فکر می افتی که دست هایت را دور گردن زن حلقه کنی و همین کار را می کنی بی معطلی، انگار سال های سال است که این کار را کرده ای و دیگر در حلقه کردن انگشت های باریکت دور گردن های باریک مهارت داری. زن شروع به خندیدن کرده. خنده های بلندی که زشت و نخراشیده از حنجرۀ نازکش به بیرون پرتاب می شوند و تو انگشت های لرزانت را تُندتُند روی گلوی زن می لغزانی تا صدا را بِبُری. زن بی توجه به فشار دست های تو خنده های بلندتری سر می دهد و گوشۀ لب هایش را برایت کج می کند و تو چشمت به دندان های زردی می افتد که از لای لثه های خونی اش بیرون زده اند. بی آنکه لحظه ای درنگ کنی دستت را از دور گردن زن برمی داری و دو دستت را محکم روی دهانش می گذاری و فشار می دهی. آن قدر فشار می دهی که مطمئن بشوی دیگر نفس نمی کشد. چشم های باز و مبهوتش را می بینی که با مژه های بلندِ تاب دار به تو خیره شده اند. دیگر اطمینان حاصل کرده ای که زن نفس نمی کشد. دست هایت را آرام از روی دهانش برمی داری و زن را می بینی با همان پلک های باز که مبهوت پوزخندی می زند و کف از دهانش بیرون می ریزد و صدای خنده هایش را می شنوی بلند تر و گوشخراش تر از قبل. برمی گردی و نگاهی به مادرت می اندازی. همان جا ایستاده. بی آنکه حرکتی کرده باشد و بی آنکه حتی پلک زده باشد به تو خیره شده و تو فریاد می زنی که به کمکت بیاید و دست و پای زن را بگیرد. صدای خودت را نمی شنوی و مادرت که انگار کر شده چیزی نمی گوید و تنها خیره تو را نگاه می کند.

۲- عنّابی
زرشکی بود. زرشکیِ زرشکی که نه قرمزی ش بیشتر بود. یه تَه مایه ای از همون رنگ قرمز مورد علاقه شو داشت. از خودش که پرسیدم گفت عنابیه. عنابی رو هم یه جوری گفت که نونش حسابی صدا داد: عنّابی! اولین بار بود می دیدمش. خیس پهن ش کرده بود رو شوفاژ. جوری که گودیِ دوتا کاسۀ سینه هاش رو به بالا بود. دست که بردم ورش دارم دیدم یه شورت توری ظریفم زیرشه. اونم زرشکی بود. زرشکی که نه همون عنّابی. انگاری با دست شسته بوده شون. همیشه وقتی رخت و لباس تازه ای واسه خودش می خرید چند بارِ اول تو ماشین نمی نداخت. می گفت از نوئی می افتن. می گفتم پس پیرهنای من از نوئی نمی افتن؟! می گفت خیلی ناراحتی خودت با دست بشورشون. ولی اینارو تا به حال تنش ندیده بودم. پرسیدم تازه خریده hی؟ گفت نه! خیلی قاطع هم گفت نه. گفتم پس چرا هیچ وقت تنت ندیده ام؟ گفت تو چیو می بینی که اینو ببینی! ولی مطمئنم که تا به حال تنش ندیده بودم. من هر چی ام نمی دیدم این یکیو باید می دیدم. یه همچین رنگی رو پوست سفیدِ اون باید خوب خودشو نشون می داد. این همه لُخت لُخت تو خونه میومد و می رفت و جلو روی من لباس عوض می کرد مگه می شد تا به حال چشمم بهشون نیفتاده باشه. تا جایی که یادمه همیشه یا سیاه تنش بود یا سفید.

پرسیدم چه جوری تونستی این دو تا رو با همچین رنگی با هم ست کنی؟! گفت کاری نداشت، خودشون ست بودن. خیلی خونسرد جوابمو داد. نه اون قدر عجله کرد که بگم هول کرده نه اون قدر مکث کرد که بگم داره دروغ به هم می بافه. گفتم شاید راسّی راسّی اون قدر بی حواس شدم که همچین چیزی یادم نمونده. یکی دو ماهی گذشته بود. اومدم جورابمو از رو رخت آویز بردارم دیدم زیر یکی از پیرهنای من پهنشون کرده. اون رنگ عنّابی رو سفیدیِ میله های رخت آویز هم چشم آدمو خیره می کرد. دیگه دلم طاقت نیاورد. باید می رفتم تو کارش. از گوشی موبایلش شروع کردم….

۳- اسفند: پدر
در چند ثانیۀ مابین نور و روشنایی همین را دیدم فقط که روی تخت نشسته بود پشت به آینۀ میز توالت، رو به دیوار. تکیه دادم به آینه و سایه ام افتاد روی دیوار. سرش را انداخته بود پایین و تنها از روی سایه می دیدم که در خودش مچاله شده. هاله ای از روشناییِ چراغ برقِ کوچه افتاده بود بالای دیوار و سایۀ من بلند و کشیده افتاده بود بالای سر پدرم.

– نذار مامانت بره! صدایش لرزید. از آن صدایی که آن بار پای تلفن آدرس مطب را خواسته بود هم ناآشناتر بود.

گفتم: تو داری اذیتش می کنی خب، هر کسی بود تا حالا رفته بود. با بغض گفت: من نمی خوام اذیتش کنم. من…

– باید قرصارو بخوری. چیزی نگفت. تنها دیدم سایۀ سرش روی دیوار چند باری بالا و پایین شد.

– یه مدت امتحان کن. اگه بد بود دیگه نخور. چیزی نمی شه که. نفس های بلندِ سنگین می کشید و هر چند صدای گریه کردنش را می شنیدم اما باورم نمی شد دارد گریه می کند. هیچ وقت ندیده بودم گریه کند. توی هیچ مراسم عزایی هم گریه نکرده بود. از کودکی هر وقت من گریه کرده بودم سرم فریاد کشیده بود که چرا گریه می کنم. در اصل گریه کردن در خانۀ ما یک جور تابو بود اما حالا انگار همه افتاده بودند به تابوشکنی جز من که یک چیزی چسبیده بود بیخ گلویم و داشت خفه ام می کرد. دلم می خواست می رفتم جلو و سرم را می گذاشتم روی شانه اش و دست هایم را دورش حلقه می کردم. جوری که تصویر سایه هایمان روی دیوار یکی می شد. هیچ وقت همدیگر را بغل نکرده بودیم. حتی عیدها هم روبوسی کرده بودیم فقط، طوری که همیشه بین تن هایمان فاصله بود. به نرمی گفتم: پاشو یه دوش بگیر! شب احمد میاد. نمی خوای که بفهمه اینجا چه خبره؟!

چند باری سرش را چپ و راست کرد و سایۀ تنش به سمت بالا کِش آمد. حالا به نیمۀ بالایی تن من رسیده بود.

– من می رم کمکِ مامان یه چیزی درست کنیم واسه شام. دستم روی میز توالت خورد به چیزی افتاد و جیرینگی صدا داد. دسته کلید مامان بود. کلیدها را برداشتم و از نو گذاشتمشان روی میز. منتظر بودم چیزی بگوید. کنجکاو شده بودم بفهمم همۀ تردیدهای ذهن ناآرامَش از کجا آمده و اصلا چرا چنین خیالاتی به سرش زده که یک دفعه گفت: من خیلی تنهام. ته دلم خالی شد. لابد حالا وظیفه داشتم چیزی بگویم. چیزی که ته دلش را قرص کند یا مثلا این باور را از او بگیرد که اشتباه می کند. به خودم که آمدم دیدم چند دقیقه است همین طور ایستاده ام کنار در و حتی نگفته بودم که من هستم و هیچ وقت تنها نیستی.

روی تخت تکانی خورد و گفت: به مامانت بگو جلوی احمد با من حرف بزنه. گفتم: حرف می زنه. و تندی از درِ اتاق زدم بیرون.

۴- بهمن: گزارش یک کوهنوردی
ته کوچه دکان را از روی نشانه هایی که در عکس دیده بودم پیدا کردم. جلوتر رفتم و نور موبایل را انداختم روی شیشه های دکان. نرده های فلزی داشت و یک نیمکت چوبی هم کنار در شیشه ای اش بود. کوله پشتی را گذاشتم روی نیمکت و صورتم را از لای نرده ها فرو بردم و چسباندم به شیشه. توی تاریکی چیزی نمی دیدم. گوشی موبایل را بردم نزدیک تر و نور را انداختم داخل دکان اما انگار کسی آن تو نبود. کوله پشتی را برداشتم و چرخیدم کوله را روی پشتم صاف کنم سایۀ کوتوله ای به سرعت از روی دیوار کناری گذشت. تند کردم و سراشیبی کوچه را با قدم های بلندتری پایین رفتم. سی چهل قدمی از دکان دور نشده بودم که یک نفر با صدای خفه ای گفت: «سیمین خانم!» برگشتم طرف صدا و چشمم خورد به سایۀ سیاهی که دم درِ دکان ایستاده بود. سایه، یک چراغ دستی را بالا برد و نور که افتاد سردرِ دکان، هیبت قدکوتاهِ خپلۀ پیرزنی هم از زیرش پیدا شد. نزدیک تر که شدم، چشم های نزدیک به همِ فاطمه را درست شبیه آنچه در عکس دیده بودم شناختم. نور چراغ دستی را انداخت توی چشمم وگفت: «استغفرالله! یهو خیال کردم سیمین خانومه.» پشت دستم را گذاشتم روی چشم هام و چند قدم عقب رفتم که پام محکم خورد به چیزی و صدا داد. خم شد و دبّۀ شیر را از روی زمین برداشت. گفتم: «من دخترشم.» چراغ را آورد جلوتر و طوری که انگار با خودش حرف می زد گفت: «خدا نور به قبرش بباره!» رفتم عقب و کوله پشتی را گرفتم توی بغلم و گفتم: «هنوز که… قبر نداره.»

مشخصات کتاب:
شبِ تیر (مجموعه داستان)
ژوان ناهید
ناشر: Create space independent publishing,United State
دسامبر ۲۰۱۷
آدرس کتاب در وبسایت آمازون:

*داستانی از کتاب را با صدای نویسنده بشنوید: رادیو زمانه
فهرست داستانها

  • گرگ و میش
  • شرابِ شیرینِ قرمز
  • بهمن:گزارش یک کوهنوردی
  • لحظه
  • شبِ تیر
  • لوله مکنده
  • عنّابی
  • اسفند: پدر
همرسانی کنید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

مطالب وابسته