منوچهر بدیعی
روزنامه شرق
بخش اول این مطلب را در اینجا خواندید.
سوئینی: محل حقیقی جویس
هر چهار کتابی که از جویس و درباره جویس ترجمه کرده بودم، همراه خود به ایرلند برده بودم. به کتابخانه «ترینیتی کالج» مراجعه کردم و در آنجا منابعی را درباره جویس در اختیارم قرار دادند. مقاله بکت درباره «شبزندهداری فینگنها» را همانجا پیدا کردم. بیشتر به سراغ کتابهایی میرفتم که درباره این رمان جویس بود. راستش را بگویم، بعد از ترجمه «اولیس» بر این باورم که درباره این کتاب برخی موضوعات و جزئیاتی را مطرح میکنند که دانستن آنها برای من لزوم چندانی ندارد. درباره «اولیس» کتابها و مقالات بسیاری نوشتهاند. من باید مراقب میبودم تا از مسیر اصلی که همان ترجمه «اولیس» بود، دور نیفتم. آیندگان میتوانند جزئیات و موضوعات مطلوب خود را دنبال کنند. من میخواستم اول پایه و اساس کار را درست کنم. بنابراین راجع به «اولیس» به جز جویسخوانیهای «سوئینی» کار خاصی نکردم. اما درباره «شبزندهداری فینگنها» و طرز خواندن آن منابع زیادی را فراهم کردم. کتابخانه «ترینیتی کالج» مکان آرام و آسودهای بود، بهخصوص اینکه به محل اقامتم هم نزدیک بود. غذا را همانجا در رستوران کالج میخوردم. محیط پاکیزه و دلپسندی بود که با نیت من از سفر به دابلین جور درمیآمد. در این سفر بیشتر وقتم را صرف «اولیس» و بهخصوص «شبزندهداری فینگنها» کرده بودم. در یک سفر عادی برای دیدن همه این مکانها و رسیدگی به همه این کتابها بهگمانم سه ماه وقت لازم باشد.
روزی به کتابدار کتابخانه «ترینیتی» پیشنهاد دادم که چهار کتاب خود را به آنجا اهدا کنم. کتابدار راحت به من گفت که ما در اینجا، جایی برای کتاب به زبان خارجی در نظر نگرفتهایم. خیلی خوشحال شدم. روزی همینطور که قدم میزدم رفتم کتابخانه ملی. اتفاقا از «ترینیتی کالج» تا کتابخانه ملی مسافت زیادی نیست. فصل نهم «اولیس» که در آن ددالوس به شرح نظریه عجیبوغریبش درباره شکسپیر میپردازد، در کتابخانه ملی میگذرد. من فراموش کرده بودم که در چه اتاقی یا سالنی این بحث صورت میگیرد. غرضم از ذکر این مطالب آن است که بگویم هنوز جویس در ایرلند و دابلین ناشناخته است. در کتابخانه به خانم کتابداری مراجعه کردم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم. توضیح دادم که رویدادهای فصل «سیلا و شاریبد» اولیس جویس در کتابخانه ملی میگذرد و من میخواهم جای دقیق آن را ببینم. معلوم است که آن خانم اطلاعی نداشت، من هم انتظار نداشتم اطلاع داشته باشد. ولی گمان میکردم، میداند که میتواند با چند کلمه کلیدی پاسخ سؤال مرا پیدا کند، چون ساکت مانده بود.
از ایشان خواهش کردم در اینترنت با کلیدواژههای اولیس، جویس و کتابخانه ملی جستوجو کند. معلوم شد که درست همان اتاق پشت سر ایشان که اتاق کتابدار بود و همچنان هست، محل مورد نظر من است. از من سؤال کرد که چقدر وقت لازم دارم. جواب دادم: سی ثانیه. در آن اتاق فقط چند میز و صندلی بود و عدهای کتابدار هم بالای اتاق، پشت میزی نشسته بودند.
احساس کردم که اگر بخواهم کتابهای فارسی را به کتابخانه ملی بدهم یا میگویند جایی برای آنها ندارند، یا اگر هم بگیرند میان کتابهای دیگر گموگور میشود. از وضع کتابخانه «ترینیتی کالج» هم که پیشتر توضیح دادم. بنابراین کتابها را به «سوئینی» دادم. با لطف بسیاری کتابها را از من گرفتند و در جای مناسبی در معرض دید گذاشتند. اینها تنها آدمهایی بودند که با اشتیاق و زحمت بسیار محلی را برای جویس در نظر گرفته بودند. بسیار از من تشکر کردند. مدتی بعد که یکی، دو ایرانی به «سوئینی» مراجعه کرده بودند و خود را معرفی کرده بودند، از آنها درباره این چهار کتاب سؤال کرده بودند. «سوئینی»، محل حقیقی جویس بود. حین خواندن آثار جویس توضیحات مقدماتی و مختصری هم ارائه میکنند. جویس هنوز به معنای دقیق کلمه در ایرلند جا نیفتاده است.
یک قرن تا روز بلوم
موعد «بلومز-دی» فرارسید و من بسیار کنجکاو بودم بدانم چرا بلومز-دی شش روز ادامه مییابد و از چه زمانی این مراسم به این شکل رواج یافته است. در «مرکز جویس» که شش، هفت سالی است برپا شده توری را تدارک دیده بودند که در آن کل مسیر شخصیتهای «اولیس» را طی میکردند. ظرف این مدت من در چهار برنامه روز بلوم شرکت کردم. این چهار برنامه عبارت از تور اتوبوس، کنسرت موسیقی، تئاتر و تجمع گستردهای برای اولیسخوانی بود.
آنقدر در دابلین ساختوساز کردهاند که حتی در مکانهای باستانی و تاریخی آن نیز ناگهان ساختمان آپارتمان نوساز بزرگی به چشم میخورد. ظاهرا اشتباه کرده و همه کوشش خود را صرف ساختمانسازی کرده بودند. در نتیجه همین کار بود که وضع اقتصادیشان چنان بههمریخته بود که حتی سفارتخانههای خود را در بسیاری از کشورها تعطیل کرده بودند و نمیتوانستند مخارج سفارتخانههای خود را تأمین کنند. در خود اولیس «بلومز-دی» فقط یک روز است. میخواستم بدانم که این مراسم دقیقا از چه زمانی آغاز شده است. اولین روز بلوم دابلین را در سال ۱۹۵۴ برگزار کرده بودند. به این تاریخ دقت کنید. برخی از نویسندگان و روشنفکران ایرلند مثل فِلان اوبراین و پاتریک کاوانا این مراسم را دایر کرده بودند. فلان اوبراین طنزنویس و روزنامهنگاری ایرلندی بود که به جویس و کتابش علاقه وافری داشت و گویا در بابکردن روز بلوم نقش مهمی داشته است. اما از زمان تأسیس «مرکز جیمز جویس» فقط شش، هفت سال میگذرد. و قریب به پنجاه سال بعد از اقدام اوبراین و دیگران روز بلوم را از یکروز به شش روز رساندند. به عبارتی، حدودا یک قرن صبر کردند تا هزار منتقد ادبی، «اولیس» جویس را مهمترین اثر ادبی منثور زبان انگلیسی در قرن بیستم برشمردند. به یاد داشته باشید که جویس از دابلین فرار کرده بود و تنها دو بار به آنجا برگشته بود. یکبار به این فکر افتاده بود که سینمایی تأسیس کند و بار دوم به این قصد آمد تا همسرش با خانوادهاش تجدید دیدار کند. «مرکز جیمز جویس»، جدیدالاحداث است و برای من تأملبرانگیز بود. عیبی در این نبود که بخواهند از مهمترین نثرنویس قرن بیستم ادبیات انگلیسی استفاده “مالی” بکنند. اما اشکال کار در این بود که آنها «اولیس» را در ایدئولوژیهای خاصی بستهبندی کرده بودند.
دابلین دست در دست جویس نبود
تا اینجا به طور خلاصه میتوانم بگویم که در مدت اقامتم در دابلین به سه کار مشغول بودهام. نخست اینکه در «کتابخانه ترینیتی کالج» به مطالعه میپرداختم و از کتابهای مورد نظرم پرینت تهیه میکردم. دوم آنکه در جلسات جویسخوانی «سوئینی» پیوسته شرکت میکردم. و سوم شرکتم در چهار برنامه از مراسم ششروزه «بلومز-دی» بود.
جلسات «سوئینی» بعدازظهرها برقرار بود. و فقط این محل همان حالوهوای صدویازده سال قبل خود را حفظ کرده بود. من آنجا هم مطرح کردم که جویس در برخی موارد روحیهای خرافاتی داشته است و شما میتوانید با صدویازدهسالگی روز بلوم خیلی کارها بکنید. به آنها یادآوری کردم که حتی در دنیای امروز هم تمام فضای مجازی با صفر و یک کار میکند. متأسفانه با جویس اخت نبودند. منظورم دستدردستنهادنی است که آدم با نویسنده یا شاعری پیدا میکند. مثلا من خود دستدردست با بعضی از شاعران فارسیزبان هستم که اتفاقا خیلی هم مشهور نیستند. مثلا بیشتر با رودکی دستدردست هستم تا حافظ. با گلستان سعدی هم دستدردست هستم که البته ربط چندانی به شعر ندارد. اما در دابلین دستدردست جویس نبودند.
«بلومزدی» را فرصت جالبی میدانستم. دابلینیها بهتزدهاند در برابر جویس. در برابر این آدمی که از پیششان فرار کرد و ناگهان جهان او را مثل بختکی روی سرشان انداخت. در کل، جویس هنوز برای ایرلندیها ناشناخته است. حتی بررسیها و نقدها و کتابهایی هم که در زمینه تعبیر و تفسیر آثار جویس نوشته شده، بیشتر حاصل کار کسانی است که آمریکایی/ایرلندی هستند و در آمریکا کار میکنند. والا در خود ایرلند کمتر کار مهمی در تفسیر آثار جویس صورت گرفته است؛ بد نیست بدانید که انگلیسیها با جویس میانه خوبی ندارند و این چندان خلاف انتظار نیست، چون مردم ایرلند، هم از انگلیس متنفرند و هم میترسند.
شاید یکی از جهات و دلایل این دوری ایرلندیها از جویس ناشی از خرافاتیبودن ملایم و اندک جویس باشد. درحالیکه خرافات و تصورات نامعقول جزء عمده «تخیل» است که باعث میشود هنرمند چیز تازهای بیافریند که پیش از آن وجود نداشته است. حتی واقعگراترین نویسندهها هم که ممکن است کارشان به گزارشنویسی بکشد، ناگزیرند به تصورات و تخیلات نامعقول آدمها نیز اشارهای بکنند. چنان که در «اولیس» تقریبا بخش عمده رفتارها و اعتقادات شخصیتها بر مبنای همین تصورات و گاهی آرزوهای نامعقول است. این بود که من هم خواستم ۱۱۱سالگی بلومز-دی را به رخ آنها بکشم. ولی خب، هر دورهای خرافات خاص خود را دارد که در دورههای بعد موجب بیاعتنایی و حتی تمسخر میشود. ولی در مورد جویس و «اولیس» موجب بهت و حیرت شده است.
ریگزاری بود کنار شاخابی
از بین چهار برنامهای که در «بلومزدی» حضور پیدا کردم، دو برنامهاش به کتاب جویس ربط زیادی نداشت. اما در دو برنامه دیگر -تور اتوبوس و جویسخوانی- سعی زیادی میکردند تا جویس را در قوطی تنگ و کوچکی حبس کنند. همین طرز برخورد بود که موجب اعتراض من شد. البته نمیتوانستم اعتراض خود را در حین اجرای برنامهها بیان کنم. چون فرصت نبود و فضا هم آماده نبود. اما بعدا در هر فرصتی از این نحوه برخورد شکایت کردم.
بیایید از تور اتوبوس شروع بکنیم. روز قبل به سندیمونت رفتم. همانجایی که تکگویی بلند استیون – فصل سوم، «پروتئوس»- در آنجا صورت میگیرد. ریگزاری بود کنار شاخابی. میخواستم «برج مارتلو» را از نزدیک ببینم. آدمهای معمولی در این زمینه هیچ کمکی از دستشان برنمیآید. متوجه شدم که نه یک برج مارتلو، بلکه شاید صدها برج مارتلو در سرتاسر انگلیس وجود داشته باشد. این برجها را در زمان ناپلئون و به دلایل نظامی ساختهاند. میخواستم وارد برج بشوم. اما نگهبانان نمیدانستند در برابر درخواست من چه واکنشی نشان بدهند. روز بعد در اتوبوس متوجه شدم که برج مارتلوی فصل اول «اولیس» برج دیگری است. تور اتوبوس را «مرکز جیمز جویس» ترتیب داده بود که موزه جویس یا بهتر است بگوییم یکی از موزههای جویس در خود این مرکز است. به موزه جیمز جویس نرفتم چون برایم دلچسب نبود. این موزه جدیدالتأسیس بود و استنباطم این بود که مقاصد تجاری بر دیگر جنبه رجحان دارد.
شاید برایتان جالب باشد بدانید که خانه شماره ۷ خیابان اِکلِس که نسل تازه به آن «اِکِلز» میگویند، بعد از تخریبها و نوسازیها بهشکلی درآمده است که هیچ نشانی از آن خانهای بهجا نمانده که وقایع فصل چهارم اولیس– «کالیپسو» – در آن میگذرد. آن خانهای که در آن لئوپولد بلوم صبح روز پنجشنبه، شانزدهم ژوئن ۱۹۰۴ برای همسرش صبحانه درست میکند، کاملا از بین رفته است. در داروخانه «سوئینی» مرد مسنی به من گفت که در دابلین سه درِ خانه با شماره ۷ وجود دارد که این سه در کاملا شبیه به هم است و هر کدام از صاحبان این سه در مدعیاند که در اصلی آن است که در اختیار آنهاست! بسیاری از جاهای «اولیس» به همین وضع درآمده است. مثلا «هتل اورموند» – که اتفاقات فصل «سیرنها» در این محل به وقوع میپیوندد – هنوز سرجایش است. اما دیگر در آن خبری از کنسرت و اجرای موسیقی نیست. در اتوبوس که نشسته بودیم از کنار سندیمونت که میگذشتیم، از راهنما صخرههایی را سراغ گرفتم که در فصل سیزدهم- «نوزیکائا»- ماجرای «گرتی مکداول» در آنجا رخ میدهد. راهنمای تور به من گفت که آن صخرهها از بین رفته و تخریب شده است. من هم بهطنز با صدای بلند گفتم: «احتمالا به خاطر شیطنت بلوم به این روز افتاده!» در حریم اغلب بناهای تاریخیشان، ساختمانهای نوساز بسیاری به چشم میخورد. در همین تور برای ما توضیح دادند که «مارتلو» مأخوذ از نام «مارتلا»ی معمار است که در دوران ناپلئون استحکامات نظامی میساخته. این همان برجی است که در فصل اول رمان – «ایتاکا»- ملیگن، ددالوس و هِینز در آن به سر میبرند. این برج یک اتاق بیشتر ندارد و به «برج جویس» تغییر نام یافته است. عکس جویس درحالیکه گیتار میزند به دیوار آن اتاق آویزان بود.
تصور من این بود که در ادامه مسیرِ «بلومز-دی» به مدرسهای میرویم که در فصل دوم – «نِستور»- در آن تاریخ درس میدهد. ولی برنامه طور دیگری بود. دابلین از نظر جغرافیایی طوری است که نمیتوان آن را توسعه چندانی داد. بافت کلی شهر شبیه به همان زمان است. همانطور که گفتم ایرلندیها از انگلیسیها سخت متنفرند و میترسند. اگر تاریخ قرن نوزدهم ایرلند را بخوانیم به ریشههای این نفرت و هراس پیمیبریم. اگر در مناطقی از جهان، مثلا هندوستان، استعمار و بهرهکشی زندگی را بر مردم سخت میکرده است، در ایرلند فلان وزیر در اواسط قرن نوزدهم تصمیم میگیرد که صادرات سیبزمینی را آزاد کند. تصمیمی که به سود زمینداران انگلیسی بود و باعث قحطی وحشتناکی در ایرلند شد که خوراک اصلیشان سیبزمینی بوده است و بر اثر این قحطی حدود نیمی از جمعیت ایرلند میمیرند یا مهاجرت میکنند. به نظر من بدترین نوع استعمار، آن استعماری است که با تصمیم فرد واحدی ملتی اینطور به ذلت کشانده میشوند. تصور میکنم چنین گذشتهای ایرلندیها را به ملتی مضطرب تبدیل کرده است.
تحریف جویس
سوار اتوبوس که بودیم در کنارم یک مرد ایتالیایی نشسته بود که در دابلین کار میکرد و او برایم نقل کرد که در تریست ایتالیا هر ساله روز بلوم را جشن میگیرند و در آنجا اعتقاد بر این است که «اولیس» متعلق به تریست است. آخر جویس سالها در تریست زندگی کرده و بخشی از «اولیس» را در آنجا نوشته است. من به یاد مسئله خودمان با ترکیه افتادم که آنها هم مولوی را از آنِ خودشان میدانند. این همراهِ ایتالیایی بسیار با من گرم گرفت. بالارفتن از برج مارتلو کار سختی بود. اما وقتی به بالای برج رسیدیم، شروع کردند به خواندن فصل اول «اولیس». به اتاقی رفتیم که ملیگن، استیون و هینز در آنجا بودهاند و بعد آمدیم پایین. قاعدتا باید به مدرسهای میرفتیم که ددالوس معلم تاریخ آن بود. به سندیمونت هم نرفتیم. خوشبختانه من خودم روز قبل به آنجا رفته بودم. ناگهان همراه تریستیام به من اشاره کرد و من فهمیدم که از محله یهودیها سردرآوردهایم. اگر به خاطر داشته باشید در فصل دوم اولیس از زبان «دیسی» جملهای به این مضمون میخوانیم که «ما ایرلندیها هیچوقت یهودیها را بیرون نکردهایم. زیرا اصلا به این کشور راهشان ندادهایم». ما را به مکانی برده بودند که در هیچ کجای «اولیس» به آن اشارهای نشده بود.
این قبول که پدر بلوم از یهودیان مجار است که به ایرلند میآید و در آنجا پروتستان میشود و نام خانوادگیاش را تغییر میدهد و بعد هم خودکشی میکند. در «اولیس»، یهودیبودنِ لئوپولد خیلی مطرح نمیشود. بلوم اینقدر که غیرایرلندی است، یهودیبودنش جلوه چندانی در «اولیس» ندارد. معلوم نبود که چرا باید به اینجا بیاییم. محلهای بود متروک و مخروبه که تنها موزه یهود در آن بود و روی همان دیوارهای خرابشده هم صدها نوشته و دستخط چسبانده بودند در مخالفت با توسعه موزه. این یکی از انتقادات من به نحوه برگزاری «بلومزدی» بود. حدودا چهلوپنج دقیقه در این محل توقف کردیم. در اتوبوس راهنمای تور برای ما گفت که در کل ایرلند دو هزار یهودی اقامت دارند. اما در آن محل من از خانم راهنمای موزه درباره تعداد یهودیان ایرلند سؤال کردم و او جواب داد که تعداد یهودیان بالغ بر هزار نفر است. من هم با صدای بلند برای همه توضیح دادم که من از کشوری هشتادمیلیوننفری میآیم که بهگمانم شانزده هزار یهودی در آن سکونت دارند و در این کشور گذشته از آنکه در قانون اساسی حقوق آنها به رسمیت شناخته شده است، در مجلس نیز یک نماینده دارند.
جزواتی تهیه کرده بودند که در آن سعی میکردند با استناد به نسب بلوم، او را مدافع یهودیت معرفی کنند. این شد که از کوره دررفتم. در آن جزوه جملهای از جویس نقل کردهاند که من آن را جایی نخوانده بودم: «من اولیس را درنهایت همدردی با یهودیان نوشتهام». مگر میشود نویسندهای جهانی را که طبیعت، ضعفها و بدبختیهای آدمی را قطعنظر از دین و نژاد و ملیت نگاشته است، به این شیوه تقلیل داد. منبع این جمله را هم ذکر نکرده بودند. این موضوع را با اشخاص علاقهمند به این موضوع در میان میگذاشتم و از هیچکدام جواب قانعکنندهای دریافت نمیکردم. با این نوع تحریفها شخصیتی جهانی مثل جویس را در قالبی ایدئولوژیک و تنگ حبس کردهاند.
جویس برای خوشامد روز
و اما تجمع برای شنیدن قسمتهایی از «اولیس» در محوطهای باز با سرپوش پلاستیکی و با حضور قریب پانصد نفر برگزار شد. همان ابتدا که وارد شدم دیدم روی صحنهای که برای خواندن اولیس درست کردهاند یک موجودی ایستاده با پیراهن زنانه و موهای بلند و آرایش غلیظ ولی صدا و قیافه و هیکلش در وضعی بود که من گمان کردم مردی است که به هر دلیل به صورت زن گریم شده و او را روی صحنه فرستادهاند. همان ایتالیایی اهل تریست که اینجا هم کنارم نشسته بود توضیح داد که نه این شخص مرد بوده و با یک سلسلهعملیات جراحی تغییر جنسیت داده است. هنوز این صحبت تمام نشده بود که مرد مسنی که مانند بسیاری از مردهای دیگرِ آن تجمع، کلاهی شبیه یکی از کلاههای جویس را به سر گذاشته بود پشت میکروفون آمد که جمعیت مدتی برای او دست زدند. آن مرد تریستی گفت که این شخص جویسشناس است و سناتور است و از طایفه همجنسگرایان است؛ کاندیدای ریاستجمهوری بوده و همراه با آن شخص تغییر جنسیت داده از رهبران فعالیت و مبارزه در راه به رسمیتشناختن ازدواج همجنسها بوده که با رفراندوم دو، سه ماه پیش اکثریت مردم به آن رأی موافق دادهاند (بعدا در مورد جویسشناسی او تحقیق کردم، شهرت و اعتباری نداشت، به سایر خصوصیات او کاری ندارم).
به هرحال، این بلبشویی که این دو نفر به بهانه جویسخوانی برپا کرده بودند با هیچیک از وجوه زندگی و آثار جویس مناسبتی نداشت. آن مرد مسن فصل اول «اولیس» را خواند. دیگران ازجمله یکی از اعضای گروه سوئینی هم آمدند و قسمتهای دیگری را خواندند، تا نوبت به آن تغییر جنسیتداده رسید و دیدم میخواهد بخشی از تکگویی درونی مالی بلوم در فصل هجدهم را با آن صدای دورگه عجیبوغریب بخواند. مالی بلوم هر عیبی که داشته باشد و از هر جهتی قابل سرزنش باشد دیگر دوجنسیتی نبوده است؛ شنیدن صدای ناهنجار آن شخص را تحمل نکردم و از جا بلند شدم و از آن پس به هرکس رسیدم و مخصوصا در محوطه پردیس دانشگاه میگفتم به قوانین و نحوه اداره کشور شما و امور خصوصیتان که دیگر کاملا جنبه عمومی و حتی علنی پیدا کرده کاری ندارم، اما این جویسی که در این دو برنامه، تور اتوبوس و تجمع جویسخوانی، نشان دادند هیچ ربطی به جویس و خانواده او و حتی شخصیتهای «اولیس» ندارد.
در تور اتوبوس جویس را در قالب مذهبی خاصی بستهبندی کردند و در تجمع جویسخوانی بستهبندی جنسی خاصی را به نام «اولیس» عرضه کردند. میگفتم البته این کارها تا جایی که پای یک نویسنده جهانی و اثر او را به میان نکشند، به من ربطی ندارد اما اینکه چنین نویسندهای را در قفس عقاید و رفتار و کردار خاصی به قصد پیشبردن پارهای اغراض محبوس کنند تحملناپذیر است. روشن است که این نویسنده نهتنها در سن بیستودوسالگی از چنین قفس یا قفسهایی فرار کرده است، بلکه روح آثار او تا دهها سال پس از مرگ خود او هم به چنین قفسی بازنمیگردد. آخر در کجای «اولیس»، یکی از شخصیتها به محله یا موزه یهودیها میروند؟ ما نه به مدرسه فصل دوم رفتیم، نه از دفتر روزنامه فصل هفتم و نه از سالن هتل اورموند دیدن کردیم. چه لزومی داشت که از دیدن بسیاری از اماکن مربوط به «اولیس» صرفنظر کردند و به جایش سه ربع ساعت در محله یهودیها و موزه آنها وقت گذراندیم. به هر ترتیب، در برنامه «بلومز-دی» این دو اتفاق سخت برایم آزارنده بود. این مهم نیست که من با رفتارها و عقاید موجود در جامعهای موافقم یا مخالف یا حتی بیاعتنا. مشکل من این بود که جویس و کتابش «اولیس» را در چارچوبی قرار میدادند که هیچ ربط و تناسبی نداشت.
اودیسه قرن بیستم
کتاب جویس، اودیسهای است در قرن بیستم. اودیسه هومر بیست سال و اودیسه جویس فقط بیست ساعت طول میکشد. تلماک، پسر «اولیس» دربهدر به دنبال پدرش میگردد. من با این حرف مخالفم که استیون ددالوس در «اولیس» جویس به دنبال پدرش میگردد. اتفاقا استیون گذشته از آنکه به دنبال پدرش نیست، به خواست مادر دم مرگ خود نیز اهمیتی نمیدهد. بنابراین جویس میخواهد نشان بدهد که حماسه در قرن بیستم به چه وضعی دچار آمده است. پنه لوپه «اودیسه» هومر که برای جواب رددادن به خواستگاران خود بافتن یک بافتنی را بهانه قرار داده است و هرشب بافتههای روز خود را میشکافد و فردا از نو دوباره شروع به بافتن میکند، درواقع مالی بلوم مابازایی است برای پنه لوپه قرن بیستمی. اولیس از هشت صبح آغاز میشود و تا چهار صبح روز بعد ادامه پیدا میکند. وقتی مالی بلوم به تکگویی درونی خود پایان میدهد و کتاب خاتمه مییابد، ساعت چهار صبح است.
در تمام این کتاب دو فصل کاملا به صورت تکگویی درونی است. یکی فصل سوم- «پروتئوس»- است که در آن استیون ددالوس بر ساحل شنی سندیمونت قدم میزند و در ذهن خود به ابعاد زمان و مکان میاندیشد و دیگری فصل آخر – «پنه لوپه»- است که در هشت بند یا بهتر است بگویم در هشت جمله بلند و کشدار تکگویی میکند.
«اولیس» حول محور یک قضیه شرطی، یک «اگر» میچرخد. جویس میگوید اگر قرار بود، «اودیسه» هومر در قرن بیستم اتفاق بیفتد، آن وقت ماجرا به این شکل درمیآمد. مثلا اگر در کتاب هومر، پنه لوپه فلانطور رفتار میکند، در «اولیس» جویس، مالی بلوم بهمانطور میشود. جویس میخواهد برای اودیسه نقیضهای کامل ایجاد کند.
شبزندهداری جویس
اشاره کوتاهی هم به تئاتر و کنسرت مربوط به همین روز بلوم کنم. در پردیس دانشگاه اعلامیه تئاتری به اسم «شبزندهداری جویس» به دستم دادند. تصمیم گرفتم این تئاتر را ببینم. یک روز بعد از صرف غذا، آماده میشدم به «سوئینی» بروم که آقایی نزدم آمد و مجددا اعلامیه این تئاتر را به دستم داد. گفتم من قبلا از اجرای این تئاتر باخبر شدهام و میخواهم به تماشای آن بروم. آن آقا به من گفت که من خودم نویسنده این نمایشنامه هستم. نمایش به زندگی خانوادگی جویس میپرداخت.
نمایشنامهنویس بخشهایی از زندگی جویس را انتخاب کرده بود و آنها را کنار هم گذاشته بود. دلباختگی لوچیا، دختر جویس به ساموئل بکت یکی از مایههای این نمایش بود. ناگفته نماند که بازیگر نقش جویس بسیار عالی بازی کرده بود و حتی صدایش هم شبیه به همان صدایی بود که از جویس ضبط شده است. در فاصله دو پرده، نمایشنامهنویس نزد من آمد و نظر مرا پرسید. به نمایشنامهنویس گفتم که بکت این عشق را چندان جدی نگرفته بود. اساسا بکت آنطور روحیهای نداشت که به این امور آنقدر اهمیتی بدهد. نمایشنامهنویس گفت که نکته درخور تأملی است و رفت.
و اما کنسرت. شعرها و ترانههای آن کنسرت فوقالعاده جالب بود. اغلب شعرها از قول نورا بارناکل بود که از مصیبتها و بدبختیهای زندگیاش میگفت. شعرهای «نوآلا نی. دومنای» بسیار برایم جالب بود. همزمان با «بلومز-دی»، سالگردی برای ویلیام باتلر ییتس هم برگزار میشد و بازار ملیگرایی حسابی گرم بود. چند بار از من خواستند تا درباره ییتس هم نظر بدهم. شما که میدانید من از شعر، چه فارسی چه انگلیسی زیاد سر در نمیآورم. در ایرلند بر سر زبان تعصبات زیادی هست. اکثر تابلوها و علائم به دو زبان انگلیسی و ایرلندی است. اما در بعضی جاهای غرب ایرلند تعصب به زبان ایرلندی آنقدر شدید است که نه به زبان انگلیسی جواب کسی را میدهند و نه اصلا زبان انگلیسی میدانند.
یکی از محنتهای من در این سفر تهیه و خرید کتاب بود. چند باری به کتابفروشی «چپترز» مراجعه کردم و از آنجا خرید کردم. در مواردی که کتاب موجود نبود، میتوانستی کتاب را سفارش بدهی و بعد از چند روز آن را به دستت میرساندند. اما در مورد کتابهای تحقیقاتی، مثلا کتابی که من از جامباتیستا ویکو – فیلسوف و نظریهپرداز ایتالیایی- سفارش داده بودم، آنقدر تأخیر کردند که من در حال بازگشت به ایران بودم. معلوم شد که روال ارسال این کتاب به این نحو است که نخست کتاب را از انگلیس به آمریکا میفرستند و بعد از آمریکا به ایرلند میآید. کتابی که سفارش داده بودم در ایرلند به دستم نرسید. ترتیبی دادند که کتاب بعد از چند روز به ایران ارسال شود. و البته همین کار را هم کردند.
به دو نکته دیگر هم باید اشاره کنم. اول آنکه در «اولیسِ» جویس، شانزدهم ژوئن – یا روز بلوم- پنجشنبه است. جالب است که امسال هم بعد از ۱۱۲ سال، روز بلوم پنجشنبه است.
نکته آخر اینکه من در سال ۱۳۷۱ ترجمه «اولیس» را به پایان رساندهام. همانطور که قبلا هم گفتهام، در اینجا هم مجددا تأکید میکنم که انتشار و ترجمه فارسی کامل «اولیس» به عمر من وصال نخواهد داد.
——————-
*با اندک ویرایش و افزودن برخی تیترها








