رویکردهای روشنفکرانه در انکار خویشتن

مهدی جامی

در نقد ما ایرانیان نوشته مقصود فراستخواه

۱. فضایل و قبایح

اورسن ولز در فیلمی ناتمام که بر اساس رمان دن کیشوت ساخته است سخنی می گوید که هنوز برای بسیاری از محققان ما از قرار تازگی دارد و شایسته یادآوری است. می گوید به اسپانیا آمدم تا فضایل (virtues) این مردم را بیان کنم و برخی از قبایح (vices) ایشان را. ولز شیفته اسپانیا بود گرچه اسپانیایی نبود و وصیت اش برای بعد از مرگ این بود که خاکسترش را بر فراز این سرزمین بپراکنند. فیلم او ستایشی از زندگی رنگارنگ اسپانیایی ها ست حتی آن جنبه هایی که چه بسا از دید بیگانه «احمقانه» به نظر برسد. مثل دویدن با گاوهای دیوانه و زیر دست و پای گاوها رفتن یا برای گریز از آن ها به پنجره ها و هر چه بلندی بر سر راه است آویختن. ولز آگاهانه سانچو -آن خدمتکار ساده دل و شاید ابله- را محور فیلم خود قرار می دهد و او را در خیابانهای مادرید و میانه آیین های مختلف مردم اسپانیا می چرخاند. فیلم او را چه بسا از این منظر بتوان بزرگداشت «بلاهت» توصیف کرد. و اگر سوی دیگر داستان یعنی دن کیشوت را هم در نظر بگیریم چیزی بیش از آن نیست که گویا فیلمساز به تجلیل مردی می پردازد که در توهمات خود با غول ها و جادوان می جنگد و به دنیای مدرن تعلقی ندارد. 

فیلم اورسن ولز به دنبال هیچ بهشتی بر روی زمین نیست. زندگی را با بلاهت هایش و قهرمانی هایش و توهم هایی که از آن گریز نیست می ستاید و این را در فرهنگ و زندگی مردم اسپانیا از همه بیشتر می بیند و تحسین می کند. وقتی فیلم او -در نسخه ای که بعد از مرگ اش انتشار یافت- تمام می شود شما نمی فهمید دقیقا آن «قبایح» که قرار بود به آن پرداخته شود کدام است. فیلم مثل رودخانه ای است که از زمین های آباد و بایر یکسان می گذرد و بر بسترهای پاکیزه همانطور بی دریغ می بخشد که بر بسترهای چرکین. فیلم او ستایش «زندگی بدون بهشتی دوردست» است. بهشت همین جا و همین لحظه است. از این رو فیلم که میان تاریخ و اکنون حرکت می کند در جایی سانچو را در مقابل تلویزیونی قرار می دهد که پرتاب موشک و آینده سفر به ماه در آن مطرح ست اما رفتن به کره ماه را بی اهمیت جلوه می دهد مگر در مقام جهانی دیگر که به قول دون کیشوت شاید هنوز پهلوانان را بتوان در آنجا یافت.

داستان کتاب «ما ایرانیان» دقیقا برعکس این فیلم است. آن چنان بر قبایح قوم تکیه دارد که فضایل «ما» در آن گم است و با تصوری از تاریخ حرکت می کند که گویی همه ما باید به سوی آن «تاریخ فردا»یی حرکت کنیم که در آن همه قبایح برشمرده در کتاب از جامعه غایب شود؛ جامعه ای که مثل یک بهشت مارکسیستی است. یا بهشتی است پشت دیوارها و مرزهای غرب جهان. جهانی افسانه ای و دور از دسترس! ما ایرانیان در آرزوی بهشتی مارکسیستی آینده ای غربی را برای ما ایده آل می شمارد که به قول نویسنده آن «جامعه جدید» نام دارد. جامعه ای که گویی مرکب از انسانهای جدید است. انسانهایی طراز نوین. جامعه ای که او آن را اینطور صورتبندی می کند: جامعه ای که در آن فرد «صادقانه قراردادها، پیمان ها، و میثاق های اجتماعی را رعایت می کند، دروغ نمی گوید، از طریق نفوذ در احساسات مردم عوامفریبی نمی کند، به وعده های خود پایبند می ماند، حقوق افراد و گروهها را زیر پا نمی نهد و به اصلاح جامعه مدد می رساند.» (ص ۸۴)

تمام کتاب سوختن در آرزوی رسیدن به چنین بهشتی اخلاقی از جامعه جدید است و مولف دانشور مثل یک مارکسیست معتقد به بهشت پرولتاریا با تمام وجود می کوشد ما را به آن بهشت فراخواند و امروز و دیروز ما را هدر بداند مگر در حرکت به سوی آن بهشت آرمانی.

ناکامی کتاب از همین جا رقم خورده است. در این بررسی می کوشم نشان دهم که چرا چنین تصوراتی پیدا شده است و چرا تداوم یافته و چگونه می شود از دوزخی که فراهم می کنند بیرون آمد و زندگی را همانطور که هست پذیرفت و برای بهبود آن بدون تصور «بهشت دوردست» کوشید و از ناهمواری های گیتی که جزو ذاتی حیات انسانی است روی برنتافت. ادعای من آن است که آن بهشت «جامعه جدید» هرگز در هیچ نقطه ای از جهان صورت نبسته است و تنها در تصورات کسانی جای دارد که مشکلات فکری چندلایه ای را میراث برده اند و یا تصور می کنند از علاقه مخاطب خود به غرب می توانند سکویی ولو خیالی برای رشد او بسازند –‌یعنی به هوای اینکه جامعه جدید چیزی نزدیک به مدینه فاضله است شوق رسیدن به فضایل را در او برانگیزند. این بررسی در شرح چنان مشکلاتی است و چنانکه نشان خواهم داد اصلا به یک فرد و یک مولف مشخص و در اینجا آقای دکتر مقصود فراستخواه محدود نمی شود بلکه یک زنجیره فکری است که آثار متعدد پدید آورده و گفتمانی است که خلاف آنچه تبلیغ می کند «ضدتوسعه» است و از شناخت انسان و جامعه و خاصه فرهنگ ایران بسیار دور مانده است؛ چیزی شبیه همان مارکسیسم که همه دیده و عواقب آن را می شناسیم یا هر نوع مکتب فکری دیگر که برای راندن انسان به سوی بهشتی در آینده، امروز او و سعادت واقعا موجود و عملی در زندگی او را به تعویق می اندازد برای روزی که خواهد رسید و نمی رسد.

امروز به خاطر ناکامی های مختلف و متعدد اجتماعی و سیاسی و اقتصادی پس از انقلاب، گرایشی مهارناپذیر پیدا شده است که گویی همه در آن با هم مسابقه می دهند تا معایب و قبایح ملت ایران را برشمارند. از یک منظر این نوعی سرگشتگی عمومی را در غیاب مرجعیت های فکری نشان می دهد که بگویند چه خطا رفته است و راه برگشت از خطا کدام است ولی از منظری دیگر به نوعی تنبیه خلق و تحقیر ایشان از سوی برخی دیگر از مراجع فکری می ماند چرا که فکر می کنند ملت باید بر اساس مدل و نظر ایشان رفتار می کرده است و نکرده است. این گروه همان روشنفکران بهشتی پسند ما هستند که شبیه روحانیون ما شده اند. از این منظر، روحانیون و منتقدان اجتماعی مان شبیه مارکسیست های ارتدوکس شده اند. درکی تلخ و سیاه از جامعه و مردم دارند که اگر لایه معاصرش به مارکسیسم نسب برد لایه کهن ترش به درک مانوی از جهان می رسد. 

این درک مارکسیستی-مانوی گاه چندان همه گیر می شود که جز سیاهی و تاریکی نمی بیند. و در این خطرهای بزرگ درج است. زیرا کسی که روشنی نمی بیند چگونه ما را از تاریکی به بیرون رهنمایی خواهد کرد؟ این نوع درک از جهان خلاف زندگی و زیستن طبیعی و انسانی است. نوعی دیدگاه سخت جان است که در این کشور ریشه عمیق دارد و مارکسیسم و نابگرایی معاصر آن را دوباره احیا کرده است. اما مردم می خواهند زندگی کنند. به شادی و امید و رقص و بازی و خطا و زمین خوردن و رسوایی هم نیاز دارند. هیچ تفکری که از جامعه انسانی انتظار جامعه فرشتگان داشته باشد راهی به دهی نمی برد بلکه ما را از زندگی و حیات طیبه دور می سازد. هیچ واعظ سختگیر و هیچ نگاه زاهدانه و منزه طلبانه ای راه به جایی نمی برد مگر ریاکاری و تلخ اندیشی و ناکامی و برج عاج نشینی و از بالا به پایین نگریستن و تحقیر خود و خودی (داریوش آشوری این را بخوبی در کتاب مستطاب خود درباره حافظ رمزگشایی کرده است). ما اسیر کینه ایم. کینه ای مانوی با خود و جهان و همین خوراک آن دیو درون ما ست که با خویشتن و جهان می ستیزد. دیو می گویم زیرا هر چه ما را از زندگی دور کند و از شناخت آدمی دور کند دیوزدگی است. خصلت اهریمنانه دارد حتی اگر قالب معنوی و زاهدانه و مرشدانه داشته باشد.

۲. از فوکو و شریعتی به سریع القلم

از چشم فوکو که ببینی ایران روح یک جهان بی روح است. از چشم برخی دانشوران ایران ببینی ایران اساسا یک کشور بی روح است! آیا باید فوکوی تازه ای یا دانشور غربی دیگری برای ما خلقیات ایرانیان بنویسد تا به خود باور کنیم؟

ما مردمی هستیم که از بام تا شام احکام منفی و داوری های سخت و تلخ بر سرمان آوار می شود. راه حل نهایی شاید این باشد که از روشنفکران تلخ اندیش خود بگریزیم و به رسانه هایی که می گردند هر اعوجاجی را خبر کنند و به رخ ما بکشند پشت کنیم. و به توصیه حکیمانه سهراب سپهری عمل کنیم و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید!

قطعا بیش از نیم قرن است که ما با این بلا روبروییم. تا انقلاب نشده بود کتاب هایی که به نحوی به تاریخ ما می پرداختند سرشار از احکام شداد و غلاظ بر ضد شاهان و وزیران بودند و در تاریخ ما چیزی جز شاه ستمکار و وزیر جلاد نمی دیدند. میل ایدئولوژیک مبارزه با شاه به اهل قلم خاصه چپگرایان اجازه می داد که بنا به اصل هدف وسیله را توجیه می کند چیزی از تاریخ ما باقی نگذارند که ارزش داشته باشد چون همه جا رد پایی از شاهی و سلطانی و مستبدی می یافتند. برای کسی که با شاه دوران مبارزه می کرد هیچ شاهی اعتبار نداشت. زنده یا مرده. قاجاری یا صفوی. ساسانی یا اشکانی و هخامنشی. شاه شاه بود و باید از صفحه تاریخ حذف می شد و در زباله دان تاریخ جای می گرفت. وقتی انقلاب شد من از بد حادثه دانشجوی ادبیات شده بودم. چه مکافاتی بود خواندن متون قدیم که همه مدح شاهان بود. حتی شاهنامه هم گویی به کتابهای ضاله پیوسته باشد به دشواری پذیرفته می شد. ده سالی از انقلاب گذشت تا بالاخره با روی کار آمدن رفسنجانی و همزمان با سیاست های بازسازی در شوروی اندیشه چپ هم دچار بحران شد و مجموع حاکمیت به خود آمد و بزرگداشتی برای شاهنامه در سال ۱۳۶۹ برگزار کرد و بالاخره شاهنامه را پذیرفت.

پذیرفتگی و عادی سازی شخصیت های قدیم و معاصر بتدریج حتی به فروغ فرخزاد هم رسید. میزگردی در کیهان هوایی آن سالها برگزار شد که در آن فروغ شخصیتی معنوی قلمداد شده بود تا مقدمه ای برای پذیرش او در میان انقلابیون باشد. اما مطلب در کیهان هوایی آمده بود تا بیشتر در خارج کشور این بحث مطرح شود تا در داخل. در داخل هنوز میدان برای این نوع عادی سازی ها آماده نبود.

اما در کنار گشایش هایی که در نظر تنگ انقلابیونی رخ می داد که تاریخ پیش از خود را باطل می شمردند، مشکل تازه ای به وجود آمد که ناشی از خشونت های دهه اول انقلاب و حذف نیروها و گروههای مخالف و دگراندیش بود. آزردگی طبیعی این گروهها امکان داد که ادبیات تلخ و سیاه قبل از انقلاب –یا همان ادبیات مبارزه که تاریخ را قربانی اهداف روز خود می کرد– زنده شود و گسترش یابد. حوادث بعدی در ایران دوره اصلاحات و خاصه ترورهای روشنفکران این ادبیات را قوت بخشید و بتدریج که امید اصلاح به نومیدی تبدیل شد دامن گرفت و گروههایی که معمولا با چنین دیدی به جامعه و تاریخ نگاه نمی کردند هم به پذیرش آن روی آوردند و بازار کلیشه های خرابی وطن دوباره رونق گرفت. اگر تا قبل از انقلاب کلیشه ها درباره شاه و وزیر بود یا اینکه ما سوزن هم نمی توانیم بسازیم یا همه ایرانی ها دزدند یا چنین و چنان اند در بازار تازه اقلام نوپدیدی عرضه شد ولی در بر همان پاشنه می چرخید که از سالها پیش -حتی از دوران مشروطه- سابقه داشت.

شاید نخستین بار مقاله دکتر همایون کاتوزیان درباره جامعه کوتاه مدت و کلنگی این جریان انتقاد از خود را شروع کرد (اصل مقاله به انگلیسی درآمد و سپس در مجله ایرانشناسی خارج کشور طرح شد). کاتوزیان خود ملهم از ایده های دترمنیسم تاریخی چپ بود و من جداگانه نقدی بر آن ایده نوشته ام («نظریه جامعه کلنگی دایره بسته ای است از جبر تاریخی»، ۱۳۹۰). سپس موج کتابهایی آمد که همه در تقلیل تاریخ ایران به ایده هایی کلی مشترک بودند. از کتاب های جواد طباطبایی که بر زوال و انحطاط تاریخی ما تکیه داشت تا کتابهایی مثل ما چگونه ما شدیم که نسخه ای دیگر از آرای کاتوزیان است. زنجیره ای از کتابهایی مثل جامعه شناسی نخبه کشی و کتابهای حسن قاضی مرادی و مانند آن در پی آمد و در تیراژهای مکرر چاپخش شدند (فهرستی از این دست آثار در فراستخواه، صص ۲۹-۳۶). سپس نوبت به استادان علوم سیاسی و جامعه شناسی رسید که عمدتا در تایید نظرات کاتوزیان وارد بحث شوند و به تصحیح اخلاق عمومی روی آورند. اما همه بخت دکتر سریع القلم را نداشتند که به فهرست کردن اخلاقیات منفی ایرانی بپردازد و مثل ورق زر دست به دست شود. من در همان ایام نقدی هم بر مرور ایشان بر خلقیات ایرانی نوشتم با این عنوان که «نقد “ما” آسانترین کار است و بی معناترین». اما اگر چه این نوع ادبیات از دهه ۸۰ شمسی رونق یافت امروز در پایان قرن چهاردهم و تقریبا بعد از دو دهه به سبکی و گرایشی در تحقیقات ایرانی تبدیل شده است و از قرار اسباب تالیف و نظریه پردازی در این باب فراهم تر است تا نقد و اوراق سازی آن. گوش شنوندگان هم گویی به این روضه اخلاقی معتاد شده است و روش شناسی تحقیقات دانشگاهی هم آنقدر ضعیف و آشفته است که نمی تواند مانعی نظری و منتقدانه برای این دست تحقیقات باشد یا نقدی جدی در کار آورد؛ از چشم همگان هم گویی ضرورت دارد و چه بسا استقبال می شود. بالاخره سوته دلان ایم و این سبک نقد و اکتیویسم منفی به نوعی جواب دردهای ظاهرا بیدرمان ما هم هست و خیال ما را از پذیرش مسئولیت آسوده می کند و آن را به ایده هایی کلی در تاریخ مان واگذار می کند که مسبب و موجب این وضع هستند. در شرایط دشوار جامعه ایران چه کسی از گریز از مسئولیت استقبال نمی کند؟

در نقد دکتر سریع القلم مساله مرکزی من این بود که چیزی به نام “ما” وجود ندارد که بتوان احکام واحدی را بر آن حمل کرد. این موضوع که به نظر کاملا بدیهی می رسد از چشم نه تنها ایشان که شماری دیگر از فرهیختگان وطن نیز دور ماند و همچنان به احکام خود درباره “ما” ادامه می دهند. در آن نقد آورده بودم: «هر کسی از ظن خود یار “ما” می شود. اما واقعیت این است که “ما”یی وجود ندارد. هر چه هست “گروههای مشخص مطالعه شده” یا “رفتارهای مشاهده شده معین” است. در اینکه آن مطالعه یا مشاهده درست باشد هم همیشه توافق وجود ندارد. وقتی هم توافق باشد معلوم است که درباره گروه و گروههای معینی صادق است نه همه ما.» هیچ علمی فراتر از این نمی تواند رفت و دانشی وجود ندارد که به همه “ما” بتواند رسیدگی کند.

سرانجام در ادامه زنجیره این نوع نظریه پردازی ها رسیدیم به انتشار کتاب ما ایرانیان از استاد مقصود فراستخواه که به نوعی دیگر همان آرای زیباکلام و کاتوزیان و طباطبایی را تایید می کند و ادامه می دهد. من در نیت خیرخواهانه ایشان و دیگر اندیشوران حوزه خلقیات ایرانی شک و شبهه ای ندارم. همه آنها می خواسته اند و می خواهند که از راه تذکر به پلشتی ها راه پالایش اهل وطن را باز کنند. اما این راه بیراهه است.

زمانی بود که این روش جواب می داد. شریعتی استاد این روش بود. اما او زبان گزنده و برانگیزاننده ای داشت که مدام نشتر به زخم های ما می زد و قادر بود ما را به حرکت وادارد تا به بستن این زخم ها و درمان آن برخیزیم. این روش منحصر به ایران هم نبوده است. شریعتی چه بسا خود از روشنفکران فرانسوی این شیوه بیان و رویکرد خطابی را آموخته باشد. کسانی مثل سارتر که بسیار در چشم شریعتی عزیز بودند زبانی گزنده دارند. روشنفکران آن دوران در فرانسه می خواستند از زبان شلاقی بسازند برای بیداری خلق. شریعتی این را آموخته بود و با آموخته های دیگرش از فرهنگ ما درآمیخته بود و به بیانی رسیده بود که گزنده تر و بیداری بخش تر از آن در نثر فارسی معاصر کمتر پیدا می توان کرد.

البته منابع وطنی شریعتی هم کم نبود. صادق هدایت با آن طنز پرمایه و زبان زهردار سرسلسله این روش بیانی است گرچه نه لزوما برای بیدار ساختن خلق. اما شریعتی از او و دیگرانی که آن زبان و بیان را می پسندیدند آموخت و در آن به استادی رسید و آن را کارمایه انگیزه بخشی انقلابی کرد.

ولی این روش نفس گرم گوینده ای مثل شریعتی را طالب است که می داند سخن را چگونه به زهر درمانگر بیامیزد و اگر به دست کسی دیگر افتاد لزوما از این تریاق درمانی نتواند ساخت و چه بسا بیمار را بکشد یا فراری دهد. وانگهی شرایطی که در آن شریعتی سخن می گفت بسیار تغییر کرده است و لزوما دیگر آن شیوه یا آن محتوا بلاغت کافی ندارد و چه بسا بتوان گفت با خود شریعتی به پایان رسید. یعنی که قابل تکرار نیست. بهترین روندگان راه شریعتی مثل دکتر سروش هم از زبانی عاقلانه-عارفانه سود جسته اند تا راه خود را به قلب و ذهن مخاطب خود باز کنند. چون نیک در می یافته اند آن بیان شریعتی وار بیانی پیشاانقلابی بوده و در دوران پساانقلاب راه به جایی نمی برد. زبان سازندگی باید گشود.

اما دیگر گویندگان و نویسندگان بدون برخورداری از آن زبان و بیان انقلابی و توفنده همان مسیر را همچنان ادامه می دهند؛ کوهی از مسائل و مشکلات پیدا می کنند و به آنها نظمی می دهند و سپس از خود می پرسند چرا چنین است و می کوشند برای آن نظریه و تبیین و تئوری درست کنند. این راه به هیچ آبادی نمی رسد.

۳. دلاکان بوسعیدی و فلسفه یاس

مهمترین مشکل این شیوه بحث و تحقیق نگاه یکسویه ای است که به انسان و جامعه و تاریخ دارد. واقعیت حیات بشری همیشه و همیشه آمیخته بوده است و هرگز نمی توان آن را به این یا آن لایه از رفتار انسانی فروکاست. یعنی اگر در تاریخ ما و امروز ما خطاها و خامی ها و کژی هایی بوده و هست در کنارش دهها صفت و شاخصه برجسته نیز وجود داشته و دارد. تقلیل اینهمه به تنها بخشی از رفتار آن هم «رفتار نامطلوب»، از نظر روش شناختی نادرست است و طبعا به نتایج نادرست هم می انجامد. یک نگاه به آثار بزرگ ادبی و اخلاقی ما نشان می دهد که تا چه اندازه مراقبت وجود داشته تا آدمی در یک سویه او خلاصه نشود. چه در گلستان سعدی به مثال یا قابوسنامه یا مثنوی معنوی مولوی خوبی و بدی و نیکی و کژی به هم آمیخته نشان داده می شود و اصل قصه آن است که با مثل و متل و حکایت خوبی را جلوه بخشند و ناخوبی را طرد کنند. و راه دیگری هم نیست. برای سعدی با آن تسلط شگرف به احوال آدمی و جامعه و سیاست کاری داشت اگر می خواست صرفا کژی ها را کنار هم بگذارد و به رخ مخاطب خود بکشد؟ اینهمه جذابیت که در کار سعدی و دیگر بزرگان ما هست از آن است که دیدشان به آدمی و رفتار او با گذشت و اغماض و درک عمیقی از حیات آمیخته است. درکی که در آن همیشه سلامت بر بیماری و نیکی بر بدی و رحمان بر شیطان غلبه دارد. آنها منکر نادرستی ها و ناراستی ها و کژوکوژی های اخلاق آدمی نبوده اند. بلکه توان گفت که با دقت تمام همه حالات و خلقیات بشری را می شناخته و معرفی می کرده اند اما همزمان چراغی از هدایت و خیرخواهی روشن می داشته اند تا خواننده تنبه یابد و بیدار شود و راه بیداری برگزیند. هیچ طبیبی بیمار خود را چنین شفا نمی بخشد که روشنفکران تلخ اندیش ما در آن مسیر می کوشند. ابوسعید ابوالخیر سخن جاودانه ای دارد وقتی در حمام به دلاکی که از او پرسید جوانمردی چیست؟ گفت آن که شوخ آدمی را به روی او نکشی! -دلاکان بنا به عادت چرک و شوخ تن را به روی شانه مشتری می کشند تا نشان دهند کارشان ثمرناک بوده و ارزش انعام دارد. بوسعید می خواهد بگوید کار خود کن و بدان که من می دانم تو شوخ از تن من وا می کنی. اما ضرورت نیست آن را به روی من بکشی. من تمیزی را طالب ام که می دانم نتیجه کار تو هم هست. شوخ نمایی هنر نیست!

داستان روشنفکران تلخ اندیش ما نیز چونان دلاکان حمام بوسعیدی است. کارشان یافتن چرک ها و شوخ ها و بیرون ریختنی های فکر و فرهنگ ما و کشیدن آن به رخ من و شما ست. این شیوه خلاف آیین حکمت و جوانمردی است و از آن جز آزردگی و فروماندگی نتیجه نمی شود. درست که در فرهنگ قدیم گاهی چوب استاد بهتر از مهر پدر دانسته شده است اما قرار نیست این چوب معلمانه به چماق تبدیل شود و مخاطبی را که بیمار فرض می شود از پای درآورد. شگفت آور است که استاد فراستخواه بدون توجه به ظرایف سخن بوسعیدی خود را آشکارا یکی از همان دلاکان حمام می شمارد. (ص ۲۲۳)

راست بگویم باید گفت که این گروه از اهل قلم دید جامعی به انسان ندارند. دید آنها نابگرا ست. و نابگرایی دورترین مشی از منش انسانی است. آدم ناب و اخلاق بی خطا اگر باشد به همان معصومان معدود ما منحصر است و بس. نابگرایی شربتی زهرآگین است و شگفت آنکه چقدر هم از آن استقبال می شود! یافتن امر ناب و دین ناب و اخلاق ناب و زبان پاک و نژاد پاک و ناب ریشه در اندیشه های فاشیسم دارد. این چنین شیری خدا هم نافرید. و اصلا وقتی آدمی را می آفرید در مقابل طعن فرشتگان گفت انی اعلم ما لاتعلمون. روشنفکران نابگرای ما نیز در خیرخواهی شبیه همان فرشتگان اند. اما درس تاریخ و حیات آن است که چیزهایی هست که شما نمی دانید. چشم باز کنید و تاریخ را کماهو حقه بشناسید و در شناخت از آدم و معرفت جامعه از اهل معرفت و انبیا و حکیمان و عارفان بیاموزید که همه انسان شناسان بزرگ بوده اند.

وقتی آثار این گروه از دانشوران را مطالعه می کنیم با اوصافی روبرو می شویم که در آن هیچ روشنایی در افق دیده نمی شود. چیزی مشروط نیست. احکام قطعی است. و ما با سیاهه ای از سیاهکاری های خود روبرو می شویم که هر کدام ما را به متهمی تبدیل می کند بی آنکه روشن کند چگونه می توان از این ورطه رهایی یافت. به نمونه، احکام دکتر پرویز پیران را بنگرید (اندیشه ایرانشهر، شماره ۶، ۱۳۸۴) که از پیشگامان دکتر فراستخواه است:

-استبداد و خروج از تاریخ: «چنین شکلی از حکومت از تحولات تاریخی به شکل اروپای غربی جلوگیری می کند و چنین جوامعی را (که استبداد در آنها حاکم است) در بیرون تاریخ نگاه می دارد.» که به نظر ایشان تنها بعد از آشنایی با سرمایه داری وارد تاریخ می شوند!

-امنیت بالاتر از همه چیز: «ناامنی ناشی از وجود ایل و ده نشین در کنار هم، با دو عامل ناامن ساز دیگر (استبداد و خشکسالی) امنیت را راهبرد بدون جایگزین زندگی ایرانی ساخته است.»

-زورمداری انتخاب ایرانی: «در سرنوشت انسان ایرانی پذیرش آگاهانه زورمداری و بازتولید دایمی آن حک شده بوده است.»

-کاستی های انسان ایرانی: «درک این امر اجازه نمی دهد که صرفا از توطئه دیگران یاد شود بلکه کاستی های تعیین کننده انسان ایرانی نیز نباید فراموش شود.»

-امتناع عقلانیت: «چنین شرایطی امکان حرکت جامعه به سوی جامعه ای عقلانی را غیرممکن می ساخته است.»

بحث اصلی من این است که نگاه این دانشوران کمکی به شناخت درست ما نمی کند و در نتیجه در بن بستی خودساخته گرفتار می شود و خلاف ادعایی که می کنند چیزی را نزدیک به ذات برای ایرانیان قائل می شوند که وجود ندارد و ناچار مشکلاتی را که بر می شمارند ابدی می سازد. این روش ناکامی و غیرعلمی بودن خود را از همین نتیجه آشکار می کند و از نگر اخلاقی خلاف مشی حکیمانه ای است که در سنت ما وجود داشته و مسیری بیراهه از راهی است که پیامبران و حکیمان و معلمان اخلاق و عرفان نشان می دهند. این نوع نگاه بن بستی را آشکار می کند که خاص دوران معاصر ما و روشنفکرانی است که هر چند با سنت ما آشنایی اجمالی دارند اما از منظر چپ به جهان می نگرند و تابع نوعی فلسفه یأس هستند.

بخش دوم مقاله را اینجا بخوانید.

بخش سوم این مطلب روزهای بعد منتشر خواهد شد.

این مقاله در دو شماره مجله چشم انداز ایران (شماره های ۱۲۳ و ۱۲۴) منتشر شده است.

همرسانی کنید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

مطالب وابسته